تبليغاتX
♀ کهکشان عشق ♂

♀ کهکشان عشق ♂

☺☻ ..::تنها موندن سخته تو ما رو تنها گذاشتی رفتی پی عشق دیگری حالا من موندم و تنهایی ::.. ☺☻

روز معلم مبارک.

امروز روز من است

نه برای هدیه های رنگ رنگ

              دلخوشم به رنگین کمان فردای شما

امروز روز من است

نه برای گلباران سوسن ویاس

                     همه  گلهای زندگی 

                                      دردست من است

امروز روز من است

تابدانید

                        روزی که معلم نباشد

                                  روز نیست

                                         شب است

تا بدانید

                           دغدغه همه روز وشبم

                             پوشاندن جامه علم است

                                       برقامتتان

                                         که انسانیت  فریاد کند .....

 

 

معلّمي هنر است، هنر آموختن هر آن چه سال ها با سعي و تلاش اندوخته است. معلّمي

عشقي است  الهي و آسماني است که پروردگارِ مهربان به انسان اعطا کرد تا با همّت

 بلند خويش روشنائي شب هاي تارِ جهالت و ناداني باشد. معلمّي، مهري است که

از روز ازل با گل آدمي سرشته شد تا مردم از ظلمات جهل به نور دانايي،

 رهنمون شوند. براستي که معلّمي شغل نيست، عشق است.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

شاعر افسانه

نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم  

سر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم

 

من از دل اين غار و تو از قله آن قاف

از دل بهم افتيم و به جانانه بگرييم

 

دوديست در اين خانه كه كوريم ز ديدن

چشمي به كف آريم و به اين خانه بگرييم

 

آخر نه چراغيم كه خنديم به ايوان

شمعيم كه در گوشه كاشانه بگرييم

 

من نيز چو تو شاعر افسانه خويشم

باز آ به هم اي شاعر افسانه بگرييم

 

از جوش و خروش خم و خمخانه خبر نيست

با جوش و خروش خم خمخانه بگرييم

 

با وحشت ديوانه بخنديم و نهاني  

در فاجعه حكمت فرزانه بگرييم

 

با چشم صدف خيز كه بر گردن ايام

خر مهره ببينيم و به دردانه بگرييم

 

بلبل كه نبوديم بخوانيم به گلزار

جغدي شده شبگير به ويرانه بگرييم

 

بيگانه كند در غم ما خنده ولي ما

با چشم خودي در غم بيگانه بگرييم

 

بگذار به هذيان تو طفلانه بگرييم

ما هم به تب طفل طبيبانه بگرييم

 

((استاد شهریار))

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

آدمها مثل کتاب ها هستند.

 

بعضی از آدمها جلد زرکوب دارند.بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.

 

بعضی از آدمها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.

 

بعضی از آدمها ترجمه شده اند.

 

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند.

 

بعضی از آدمها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدمها صفحات رنگی دارند.

 

بعضی از آدمها تیتر دارند فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته اند:

 

حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

 

بعضی از آدمها قیمت روی جلد دارند. بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی

 

 از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

 

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.

 

بعضی از آدمها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدمها معلومات عمومی هستند.

 

بعضی از آدمها خط خوردگی دارند و بعضی از آدمها باید جریمه نوشت.

 

بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدمها را باید نخوانده دور

 

انداخت.

 

 

به پاس زحمات ادیب فرحیخته

استاد قیصر امین پور

 

خوب خوندی

 

به نظر خودت تو چه جور آدمی هستی....

 

برام بنویس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

لطفا منو در نوشتن وبلاگ یاری نمایید

 

 

از اینکه در نوشتن پست کوتاهی می کنم...

به بزرگیت منو ببخش

ولی شما هم باید منو در نوشتن وبلاگم یاری کنید

قابل توجه دوستان عزیزم 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

لطفا تا آخر متنو بخون

تصميم كبري

كوكب خانم دوتا دختر داره كبري و صغري

رمضان شوهر كوكب خانم هشت سال پيش مرد.

كبري سوم راهنمايي بود و صغري اول راهنمايي. معدل هردو بيست شده بود.كوكب خانم هر چي خواست سليقه به خرج بده كه بچه هارو نو نوار كنه نتونست. ولي برا اينكه كبري امسال ميره دبيرستان و زشته با مانتوي كهنه چند سال قبلش بره رفته ي مانتو واسه كبري خريده چهار هزار تومان.

صغري به مامان گفت مامان چرا واسه من نخريدي؟!اخه ي نگا به مانتوي من بدبخت هم بنداز.مگه من دختر تو نيستم؟

كوكب خانم سعي مي كنه اشكاشو از صغري مخفي كنه! صغري داره داد مي زنه كه منم ميخوام  برا همين متوجه اشكاي مامان نشد ولي كبري ديد مامان داره گريه مي كنه.

رفت زير درخت توي پارك كنارخونشون نشست.به فكر فرو رفت . ناگهان فكري به سرش زد. كبري ي تصميم خوب گرفته بود. مي دونيد تصميم كبري چي بود؟...

ترك تحصيل؟نه

مانتوش رو بده صغري ؟نه

اون تصميم گرفت تايم مدرسشو با صغري مخالف كنه تا قبل از ظهر صغري اون مانتو رو بپوشه و وقتي صغري از مدرسه اومد كبري اونو بپوشه و به دبيرستان بره.

كوكب خانم از تصميم كبري خوشحال شد و اشك شوق ريخت.

راستي از جشن عاطفه ها چه خبر ؟پول تبليغات خبرگان و شوراها در اومد؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

 

عید ولنتاینو بر تمام جوانان عاشق ایرونی تبریک عرض می نمایم

خوش باشین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

 

سلام بچه ها

ممنونم که تو این وقتی که نبودم

اومدین وبلاگ

نظراتون عالی بودن

 

گونه های خیس من وتو

همیشه در نگاهت عشق را دیدم

همیشه در نگاهت صداقت را دیدم

ای بهترین من همیشه پیشم بمون

چون تا آخرین نفسم برات جون می کنم

بذار حس کنم یه تکیه گاهم برات

محکمترین مرد برای کل وجود تو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظر یادت نره

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

تقدیم بر او که دوستش دارم.....

 

چگونه فراموشت کنم

از هر که پرسیدم،

گفت فراموشش کن.

اما چگونه؟

هیچکس نگفت.

یکی گفت:دیگر به او فکر نکن.

اما چگونه به او فکر نکنم،

در حالی که هر لحظه یادش در خاطر من است.

دیگری گفت :دیگر به او نگاهی نکن.

اما چگونه نگاهش نکنم،

در حالی نگاه تنها مسیر میان من و اوست

دیگری گفت:نگاهش رانادیده بگیر

اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم،

در حالی که نگاهش در هر آینه پیداست.

تمام راه حلها را امتحان کردم، اما نشد.

هر روز خاطره اش

تازه تر از دیروز

و هر روز نگاهش همان نگاه دیروز است،

همان نگاه اولین روز.

چگونه می توانم فراموشش کنم

درحالی که در تک تک ستاره های آسمان

بر قطره،قطره ی موجهای دریا

و برگ برگ سبز سرو

نامش را نوشته ام.

و از صدای چکاوک،

و از صدای بلبل،

و از سکوت قاصدک،

تنها صدای سلام او رامی شناسم.

در هر آینه ای،

و بر هر دیواری،

قابی از نگاهش نصب کرده ام.

حال از خود تو می پرسم:

چگونه فراموشت کنم؟!

چگونه دیگر نگاهت نکنم؟!

چگونه دیگر نامت را نیاورم؟!

چگونه دیگر در آینه بنگرم؟!

چگونه دیگر صدایت را نشنوم؟!

و چگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم؟!

ای کاش پاسخم می دادی .

ای کاش فقط برای یک لحظه

سکوت را می شکستی.

از تو می پرسم:

چگونه به آسمان نگاه کنم،

و ماه رخ تو را در هر شب تمام نبینم؟!

چگونه چشمه آب را بنگرم ،

و جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد؟!

چگونه به کوه نگاهی اندازم ،

و عظمت و بزرگی نگاهت را نجویم؟!

چگونه از کنار نسیم بگذرم،

و بوی  خوش تو به مشامم نرسد؟!

چگونه موجهای دریا را ببینم ،

و یاد نام تو روی شنهای ساحل نیفتم ؟!

چگونه؟!

بگو چگونه می توانم

با تمام آنچه دارم ،

هر چند جز نگاهت هیچ ندانم ،

وداع کنم و فرض کنم

از ابتدا هیچ نداشته ام ؟!

چونه باور کنم حرفهای شقایق

همه دروغ بوده است؟!

و تمام حرفهای قاصدک ،

و امید گنجشک،

و تمام خاطرات پرستو .

چگونه باور کنم

تو دیگر نگاهم نخواهی کرد؟!

چگونه باور کنم

زندگی به همین ساده گی

مسیر جاده تو را از جدا کرد؟!

چگونه باور کنم

آن بیابان

که جز برهوت تنهایی نیست

خیلی وقت است آغاز گشته است؟!

چگونه باور کنم سرابی پیش نبود ؟!

چگونه باور کنم جاده سنگدلی اش را

برای همگان

تنها در زندگی من

به نمایش گذاشت؟!

چگونه باور کنم

 

ماه از سرزمین من گریخت ،

بی آنکه مهتابی او را برباید؟!

تو بگو چگونه باید باور کنم؟!
 
 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

مبارک

 

سلام به اونایی که نگران حال منن ....

                          ما تو این دنیا یه بازیگریم    زندگی هر جور که باشه میگذره

 

عید قربان رو به تمام شما عزیزانم تبریک میگم...

 

راستی باید بگم که  سال جدید رو پیشاپیش تبریک عرض می کنم

سال جدید میلادی مبارک

امیدوارم لحظات خوشی داشته باشین

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

امشب ....کیک تولد مرگمو فوت کردم

 

 

باز پشت کردم به این دنیا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

شب یلدا مبارک

۳۰/۹/۱۳۸۵

بلند ترین شب سال  

 

شب یلدا بر تمام دوستان عزیزم تبریک عرض می نمایم

 

از امروز عنوان وبلاگ "کهکشان عشق" خواهد بود.

با یک بیت شعر این پست رو به اتمام می رسونم و می رم 4 دی میام

 

دوستت دارم....

 

دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن!

 

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری !

 

دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحرگاه عشق!

 

دوستت دارم چون تو را می خواهم و تو نیز شاید مرا بخواهی !

 

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق !

 

دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور می کنی !

 

دوستت دارم چون چشمانت این حقیقت قلبم را باور دارد!

 

دوستت دارم چون که یاری ام می کنی تا از این سیلاب زندگی نجات پیدا کنم!

 

 

ولی من همتونو دوست دارم (چه پسر چه دختر) حتی اگه منو دوست نداشته باشین

منتظرتم عزیز دلم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

عشق

 

یه عشق واقعی

مواظب باش دلت به لرزه نیفته

اگه عاشقی کلیک کن 

"فقط عاشقا کلیک کنند" 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

خسته نباشی پهلوان

 

تنها مدال آور  ایران ....

تنها پهلوان پهلوانان که با قدرت رقیبان را شکست داد

او کسی نبود جز "حاج حسین رضا زاده"

به زبان ترکی"باشمیزی اوجادن"

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

یه شعر زیبا تقدیم به اونایی که تنها هستند (مخصوصاً ثمین جونم)

چرا قلبم و شکستی؟
منی که عشق تو بودم ،حالا عاشق کی هستی
نمی گم دلت گرفته ، می دونم که تنها نیستی
همدمت بودم یه روزی ،حالا با دیگری نشستی
نکنه عاشقش نباشی، اون که امروز تو باهاشی
بگو که دلم باهاته، هر جای دنیا که باشی
تو که احساسی نداری
کاش منم مثل تو بودم ، قلبی که از جنس سنگه
می دونی این شعر من نیست، حرف یه دل شکستست
کسی که تموم حرفاش، توی ابهام گذشتست
راستی مرگم و ندیدی؟من که چشام نمی بینه
من که اسراری ندارم، خوشحالم یکی باهاته
آخه همدمم تا امروز ،یه دونه شاخه نباته
ببینم عکسامو داری؟اونی که توی غروبه؟
یادمه وقتی که دیدیش ، گفتی وای این یکی خوبه
مثل اینکه می دونستی، عشقمون رو به غروبه
رفتی و غروب تموم شد، حالا چشمام بی فروغه
راستی شعرام و می خونی ؟یا که وقتشو و نداری
یادمه بهم می گفتی ،واسه من شعری نداری
بیا قابلی نداره آخرین هدیه یاره
من و باید تو ببخشی این یکی اسمی نداره

(از این به بعد برای عزیزانم فقط شعر می نویسم)
اولا درد دل شما رو می نوشتم ولی حالا می خوام درد خودمو بهت بگم
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  | 

در تنهایی(یکم خصوصیه)

با نام خدای مهربان
راستشو بخواین چند روزی است که با تنهایی ها دوباره تنها و تنها و تنها تر می شم.
چون دوست عزیزم سجادو دیگه نمی بینم ...
از شما که پنهون نیست از خدا چه پنهون!!!!
ما با هم قرار گذاشتیم که یک ماهی همدیگر و نبینیم(از6 آذر تا 6 دی) می دونم که کار خوبی نکردیم و از هم جدا شدیم ولی این فکر خود سجاد بود این وبلاگ
اما من بعد از اینکه ترکش کردم دلم گرفت و نتونستم تا به امروز درسامو بخونم و هر روز میام وب تا بهش پیام بذارم ....
ولی اون از پشت بهم خنجر می زنه نمی دونم چرا ولی این دوری باعث نفرت ما از هم شده بود
باز من اونو دوست دارم(ما نسبت به هم متاهل هستیم)
میشه دوستای گلم شما دلیل این کارو ازش بپرسین.
ممنونم ...از دور می بوسمتون
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط میر هادی سیادتی  |